راه آسون سخت تره

 

با تمام وجود درک کردم که راه های آسون و راحت، همیشه سخت ترین راه ها هستن.

راه های سخت، خیلی صادقانه پستی ها و بلندی ها رو نشون میدن و بعضی وقتها اینقدر متواضع هستن که بلندی ها رو بلندتر از واقعیت نشون میدن و کمتر شیب سرازیری رو به نمایش میزارن.

بر عکس راه های آسون و راحت، که مثل یه نقاشی، یه پاییز برگ ریزان دوست داشتنی نارنجی رنگ رو به تصویر میکشن و وقتی زیبایی محصور کننده ی تابلو وسوست میکنه تا از اون راه بری، تازه میفهمی چه راه سخت و سرد و طولانی انتخاب کردی که با یه رنگ گمراه کننده تمام سختی ها رو پوشونده بوده.

 

وقتی ۲۰ سالم بود، همیشه فکر میکردم Smart Working بهترین نوع کار کردنه ولی الان تجربه کردم و باور دارم تلفیق Hard Working و Smart working میتونه بهترین نتیجه رو داشته باشه.

 

منم مثل همه ی آدمهای دیگه، یه سری توانایی و نقاط مثبت دارم و میلیون ها نقطه ضعف.

منم مثل خیلی از آدمهای دیگه، با وجودی که میدونم راه های آسون معمولا سخت تر هستن بازم دنبال آسونترین راه بودم.

قهر کردن و ننوشتن، آسونترین راهی بود که تابلوی نقاشی کنج اتاق ذهنم نشونم میداد.

مثل همین الان که از پنجره ی بزرگ آشپزخونه نوک قله ی پر از برف و قشنگ کوه روبروی خونه رو میبینم و به خودم میگم کاش الان اونجا بودم.

اما واقعیت اینه که اون قله و اون منظره  فقط از اینجا قشنگه.

از اینجایی که من نشستم.

در حالیکه گرمای خونه نه کمه نه زیاد، روی صندلی راحت پشت میز ناهار خوری نشستم و دارم مینویسم و هر از گاهی از پنجره ، منظره ی روبرومو نگاه میکنم.

بوی زنجبیل و هل توی چای فضای آشپزخونه رو پر کرده، بخاری که رقص کنان از لیوان چایی با ناز و کرشمه میاد بیرون، و آسایش و آرامشی که توی خونه حکمفرماست.

منظره ی قله ی پر از برف، با وجود تمام حس قشنگ و نزدیکی که به آدم میده، نه قشنگه و نه نزدیک.

اگه از جسدهایی که بالای کوه سی سخت پیدا شدن بپرسین ، چقدر برف روی کوها های سر به فلک کشیده ی دنا رو دوست دارین؟ مطمئن باشین، اون کوه با تمام عظمت و زیبایی و برف همیشگیش نفرت آورترین منظره ایه که مسافرای  هواپیمای ART یاسوج میتونن به خاطر بیارن!

زندگی همینه.

همین لحظه ای که الان داریم میگذرونیم

غذا همینیه که الان خوردیم

چای همینیه که الان داغ داغ با قند رفتیم بالا.

لذت همینیه که تجربش کردیم.

خنده همینیه که آخرین بار اومده سراغمون.

فهمیدم ، عقربه های ساعت به جلو نمیرن، به عقب حرکت میکنن.

زندگی ما به سمت جلو حرکت نمیکنه، به عقب بر میگرده و روز به روز ما رو به جایی نزدیک تر میکنه که ازش اومدیم . نه به جایی که میخوایم بریم.

متوجه شدم زندگی چک لیست نیست! تمرینه.

تمرین بودن و زندگی کردن.

هیچ چیزی و هیچ کسی توی زندگیمون تضمین شده نیست.

هیچ موقعیتی دووم نمیاره.

هیچ موفقیتی همیشگی نیست.

هیچ احساس امنیتی پایدار نیست.

من اولین باری که رفتم یاسوج کلاس پنجم ابتدایی بودم.

شاید Phobia وترس از هواپیمای من هم توی همین پرواز تهران – یاسوج شروع شد.

من ۸ بار یاسوج رفتم و تقریبا تمام جاهای دیدنی یاسوج و اطرافش رو چندین بار بازدید کردم.

خورشت کنگر رو اولین بار تو یاسوج خوردم. و واقعا ضرب المثل کنگر بخور و لنگر بنداز رو همونجا حس کردم.

یکی از زیباترین منظره هایی که هنوز با فکر کردن بهش باعث برق تو چشامو لبخند روی لبهام میشه، عبور دسته ی بزرگ عشایر این منطقه از خیابونی بود که سمیرم رو به یاسوج میرسوند و من ۲ ساعت تمام محو تماشای یکی از زیباترین و سخت ترین روش زندگی انسانهایی بودم که هم خودشون ارگانیک بودن و هم گله هاشون.

بعد از سقوط هواپیمای ART ، احساس کردم راحت ترین راه رو انتخاب کردم.

از سیسمتی ناراحت شدم که جون انسانهاش از تبلیغ کفش های تن تاکش کم ارزشتره!

ناراحت بودم که چرا یکی از سیستم های دولتی چنین برخوردی رو با من و امثال من کرده؟

وقتی پزشکای با تجربه و متخصص ،‌متخصصین سیستم های اداری و کامپیوتری، سخنرانان و استادان دانشگاه به نام کشور، و کاپیتان توانمند هواپیمای ART یاسوج شنیدن ،‌من از چی ناراحت شدم، دسته جمعی و بلند بلند قهقهه زدن.

احمق.

کاپیتان هواپیمای ART منو کشید کنار و گفت:

فکر نکن میتونی سیستم  دولتی رو درست کنی.

این سیستم ،‌هیچ سیستمی نداره.

اینجا عزت آدمها به اندازه ی یه شمعیه که برای چند ساعت روشن میمونه و بعد برای همیشه خاموش میشه.

کاپیتان میگفت:

البته من هم مقصرم، منم فکر کردم با مهارت همیشگی میتونم جلوی پوسیدگی و ناکارآمدی سیستم رو بگیرم.

من هم راه آسون رو انتخاب کردم و فکر کردم مثل همیشه، از داخل کابین با دیدن برفای روی دنا لذت میبرم .

ولی اشتباه کردم.

باید راه سختو انتخاب میکردم و میگفتم به همه  که دنا دیگه نمیتونه مثل ۲۵ سال گذشته وقتی من و ART از روی سرش میخوایم عبور کنیم، یکم زانوهاشو خم کنه  تا ما به سلامتی عبور کنیم.

یکم مکث کرد و گفت: البته دنا بازم زانوهاشو خم کرد، ولی ART دیگه پیر شده بود و نمیتونست بالاتر بره، مستقیم رفت و توی بغل دنای سفید هم خودشو و هم عقده ی دلشو ترکوند.

زندگی همینه.

لذت همین چند خطیه که الان نوشتم . نباید این لذتو از خودم دریغ کنم.

نباید راه آسون رو انتخاب کنم.

 

 

محمد حسین باقری

 

۳/۱۲/۹۶

 

راستی،‌اگر تمایل دارید مقالات و نوشته های من به محض آماده شدن، به صورت اختصاصی به ایمیلتون ارسال بشه، کافیه نام و نام خانوادگیتون رو به همراه ایمیلتون به این آدرس ایمیل کنید.

 

mhb@safeer.biz

2+
1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

به گفتگو بپیوندید و نظر خود را با خوانندگان سایت و ما به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *